( 832 ) عشق « 1 »
اى عشق رسوا كن مرا ، گو نام بر من ننگ شو * بايد كه من عشرت كنم ، گو ناصحم دلتنگ شو
مغزم برون آمد ز پوست ، افتادم اندر راه دوست * اى شوق رهبر شو مرا ، اى عشق پيش آهنگ شو
چون شوق رهبر باشدم ، از دورى منزل چه غم ؟ * چون عشق در پيش است گو ، هر گام صد فرسنگ شو
اى عقل از دورى مگو ، در راه مهجورى مپو * گوينده اينجا گنگ شو ، پوينده اينجا لنگ شو
زاهد ز دين گردى برى ، از عشق اگر بويى برى * در حلقهء مستان درآ ، با عاشقان همرنگ شو
گر مرد عشقى درد جوى ، خاكى شو و گلها به روى * بىدردى ار خواهد دلت ، رو سنگ شو ، رو سنگ شو
گر مرد عشقى جام گير ، ترك رسوم خام گير * ور عاقلى خوش آيدت ، دربند نام و ننگ شو
كارى كزان نگشود در ، برهمزن آن را زودتر * گر عاقلى ديوانه شو ، ديوانهء فرهنگ شو
خواهى ز رويش برخورى از لعل « 2 » او شكّر خورى * مويى شو اى ( فيض ) از غمش ، در زلف او آونگ شو
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : وز لعل .