( 830 )
هستِيَم يك قطره از درياى تو * مستِيَم يك نشئه از صهباى تو
گر قبولم مىكنى درّ يتيم * رانيم از خود كف درياى تو
حسن تو نور دل بيناى من * عشق من زيب رخ زيباى تو
چشم تو حيران « 1 » سر تا پاى خود * عشق من حيران سر تا پاى تو
آبروى شمع و مه را ريخت دوش * آفتاب روى بزمآراى تو
مىفزايد شور بر شور دلم * چون تبسّم مىكند لبهاى تو
آه من از تاب آن زلف سياه * شور من از لعل شكّر خاى تو
نالهام از بخت مادرزاد خود * عشق من از حسن مادرزاى تو
هر كه سودا كرد با تو سود برد * ( فيض ) را سر رفت در سوداى تو
( 831 ) حق « 2 »
گر برفت اندر غمت دل ، گو برو * جان اگر هم شد فدايت ، گو بشو
حسن تو اى جان من پاينده باد * هر چه جز تو ، گو بقربان تو شو
من طمع از خود بريدم آن زمان * كه به عشقت جان و دل كردم گرو
هر دمى جانى فدا سازم ترا * در هماندم بخشى از سر جان نو
جان نو بخشد جمال تو مرا * كهنه را گويد جلالت كه برو
هر دمم عيدى و قربان نويست * خلعتى نو ، روز نو ، روزى نو
دوست مىخواند ترا اى ( فيض ) هان * در ره او پاى از سر كن ، به دو « 3 »
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : مفتون .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - بدون تفاوت با نسخ چاپى .