گاهى ز وصل افروزيم ، گاهى ز هجران سوزيم * گاهى درى ، گه دوزيم ، اى جان و اى جانان من
چشمت به تيرم مىزند زلفت اسيرم مىكند * هجرت ز بيخم مىكنَد ، اى جان و اى جانان من
با من جفا تا كى كنى ، ترك وفا تا كى كنى * اين كارها تا كى كنى ، اى جان و اى جانان من
يكبار هم مهر و وفا ، يكچند هم ترك جفا * گو كرده باشى يك خطا ، اى جان و اى جانان من
يكدم تو هم اى جان من شكّر بيفشان زان دهن * تا فيض بگذارد سخن ، اى جان و اى جانان من
( 782 )
نوش من نيش مكن ، دورم از خويش مكن « 1 » * جگرم ريش مكن ، دورم از خويش مكن
آرزوى دل من ، حلّ هر « 2 » مشگل من * مقصد حاصل من ، دورم از خويش مكن
به تو من زنده شدم ، جان پاينده شدم * شمع تابنده « 3 » شدم ، دورم از خويش مكن
بىتو اى جان كسى بر نيارم نفسى * چون زيد بىتو كسى ، دورم از خويش مكن
اى روان دو جهان آشكاراى « 4 » نهان * از تو دورى نتوان ، دورم از خويش مكن
تاج من ، افسر من ، سر من ، سرور من * هادى و رهبر من ، دورم از خويش مكن
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : خويش من .
( 2 ) - چ ش : همه .
( 3 ) - چ ش : پاينده .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : آشكار و .