راه من ، منزل من ، بحر من ، ساحل من * آشناى دل من ، دورم از خويش مكن
يار من ، ياور من ، دل من ، دلبر من * مونس و غمخور من ، دورم از خويش مكن
گرچه هستند بسى نيست از بهر كسى * جز تو فرياد رسى ، دورم از خويش مكن
از رخت هستى فيض وز لبت مستى فيض * وز قدت پستى فيض ، دورم از خويش مكن
( 783 )
باز اى « 1 » جان من و جانان من * داغ عشقت تازه شد بر جان من
عشق شورانگيز عالم سوز باز * آتش اندر زد « 2 » به خانومان من
غمزهء شوخ بلاى مست تو * شد دگر برهمزن سامان من
آن نگاه دلفريبت تازه كرد * در دل من درد بىدرمان من
تير مژگانت بلاى دين و دل * كرد صد جا رخنه در ايمان من
آتش عشق رخت بالا گرفت * شعله زن شد در درون جان من
از مى لعل لبت جامى بده * آب زن بر آتش سوزان من
يا بسوز از من بجز نقش خودت * وارهان اين مرا از آن من
صد هزاران آفرين بر جان عشق * كو نهاد اين داغها بر جان من
باقى آن آفرين بر جان فيض * گر نگويد اين من يا آن من
( 784 )
مستانه بر آ گوشهء چشمى سوى ما كن * دردى بسر درد نه و نام دوا كن
از پرده برون آ بگذر بر صف رندان * پنهان ز نظرها نظرى جانب ما كن
گر لطف ندارى و سر لطف ندارى * از قهر بكش تيغ جفا روى بما كن
هامش
( 1 ) - چ ش : باز اى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : اندازد .