( 695 ) كمال « 1 »
هر رنج كه مىرسد به جانم * از خود رسدم اگر بدانم
از هيچكسم شكايتى نيست * از خويش به خويش در فغانم
بر من از من غمست و محنت * از بود و نبود خود بجانم
درد دل من ز غير من نيست * خود درد دل و بلاى جانم
خود سدّ ره سلوك خويشم * خارم كه به پاى خود نهانم « 2 »
خار پاى خودم كه با خود * يك گام شدن نمىتوانم
بار دوش خودم كه بر خود * پيوسته چو با خودم گرانم
از خويش اگر خلاص گردم * آن كو در وهم نايد آنم
از ننگ وجود خود چو رستم * فخر دو جهان و جان جانم « 3 »
چون فيض ز خويش اگر رهيدم * فرمانده هفت آسمانم
( 696 ) كمال « 4 »
اى دل بيا كه تا به خدا التجا كنيم * وين درد خويش راز در او دوا كنيم « 5 »
اميد بگسليم ز بيگانگان تمام * زين پس دگر معامله با آشنا كنيم
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ ش : نهادم .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : فاقد بيت .
( 4 ) - عنوان از اصلى .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : روا كنيم .