سر در نهيم در ره او هر چه باد باد * تن در دهيم و هر چه رسد مرحبا كنيم
چون دوست دوست دارد ما خون دل خوريم * از دشمن حسود شكايت چرا كنيم
او هر چه مىكند چو صوابست و محض خير * پس ما چرا حديث ز چون و چرا كنيم
چون امر و نهى او همه بهر صلاح ماست * فاسد شويم گر ز اطاعت ابا كنيم
فرمانبريم گفتهء حق را بجان « 1 » و دل * هر چه آن نكردهايم ازين پس قضا كنيم
آن را كه حق نكرده قضا چون نمىشود * هيچست ما ز هيچ دل بسته وا كنيم
بيهوده است خوردن غم بهر فوت « 2 » هيچ * شادى بيا ز دل گره غصه وا كنيم
تغيير حكم چون سخط ما نمىكند * كوشيم تا به سعى سخط را رضا كنيم
راضى شويم حكم قضاى قديم را * چون عاجزيم از آنكه خلاف قضا كنيم
بر كارها چو بند مشيّت نهاد حق * ما نيز كار خود به مشيّت رها كنيم
از خويش مىكشيم جفايى كه مىكشيم * بر خويش مىكنيم چو بر كس جفا كنيم
اى فيض گفتهء تو همه محض حكمتست * كو درد تا به پند تو دردى دوا كنيم
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : ز جان .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : قوت .