جان و دلم شكار كرد دورم ازين ديار كرد * بيدل و جان ازين ديار مىروم و نمىروم
گر قدمى نهم « 1 » به پيش باز كشم بسوى خويش * نيست به دستم اختيار مىروم و نمىروم
روى دلم به زجر خست پاى دلم به زلف بست * خسته و بسته دلفگار مىروم و نمىروم
سوى من از حيا نظر مىكند و نمىكند * من ز اداى او ز كار مىروم و نمىروم
گه به لقاش جان و دل مىدهم و نمىدهم * گاه ز خويش فيضوار مىروم و نمىروم
( 650 ) جمال « 2 »
روز مىگردد اگر رو مىنمائى در شبم * جان به تن مىآيدم چون مىنهى لب بر لبم
مىرسد هر دم خيالت مىرود از جا دلم * چون هوا تاثير كرد از شوق مىگيرد تبم
چارهاى تعليم كن در هجر جانسوزت مرا * يا ز وصل روحافزايت برآور مطلبم
نيست خود سنگ آن « 3 » دل بىرحم تو آخر چرا * در نمىگيرد درو فرياد يا رب يا ربم
تيغ در كف چون برون آيى به قصد كشتنم * جانم از شادى به استقبال آيد تا لبم
باد حسنت را فدا جان و دل و عمر و حيات * باد عشقت را اسير ايمان و دين و مذهبم
گر بدست خويش خواهى كرد بسمل فيض را * تا به حشر از ذوق آن خواهد طپيدن قالبم
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : نهى .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ ش : سنگ دل .