گيرم كه او نقاب برافكند و رخ نمود * چون تاب آن جمال نيارم چهسان كنم
گفتى كه صبر چارهء در دست فيض را * بر صبر نيز صبر ندارم چهسان كنم
( 646 )
فرمان من نمىبرد « 1 » اين دل چهسان كنم * كارم ز دست دل شده مشكل چهسان كنم
دست قضا به سلسلهها بسته خواهشش * با اين دل اسير سلاسل چهسان كنم
روز ازل جنون و خردبخش كردهاند * مجنون به سعى بيهده عاقل چهسان كنم
نقص و كمال خلق يكايك نوشتهاند * آن را كه ناقص آمده كامل چهسان كنم
با نفس خويش چون نتوانم بر آمدن * با خيل ديو راكب و راجل چهسان كنم
دل ده مرا نخست و دليرى نظاره كن * با دشمن درون من بيدل چهسان كنم
كارم گرهگره شده چون زلف دلبران * يا رب علاج عقدهء مشگل چهسان كنم
افتادهام به دست هجوم رسوم خلق * ضبط رسوم مردم جاهل چهسان كنم
آزادگان چست به منزل رسيدهاند * با ننگ و واپسى من كاهل چهسان كنم
فيض و دلش به هم چو نسازند در سلوك * در راه دوست قطع مراحل چهسان كنم
( 647 )
دردا كه درين راه بسى رنج كشيديم * بس راه بريديم و به منزل نرسيديم
قومى كه ره راست گزيدند رسيدند * ما در غم تحصيل ره راست خميديم
آن قوم كه آرام گرفتند برستند « 2 » * ما در پى آرام همه عمر طپيديم
گفتند كه اين راه به مقصد دو سه گامست * طى شد همهء عمر و به مقصد نرسيديم
گفتند ز خود تا نرهى ره نشود طى * جان رفت برون از تن و از خود برهيديم « 3 »
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : فرمان نمىبرد .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : گر آرام گذشتند گذشتند - عق مانند چاپى بجاى « گر » كه .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : برميديم .