( 644 ) جمال « 1 »
من تاب فراق تو ندارم * نقش تو به سينه مىنگارم
باشد روزى رخت ببينم * تا جان به لقاى تو سپارم
شد در رگ و ريشه تير عشقت * از هم بگسست پود و تارم
از بادهء آن دو چشم مستت * گه سرخوش و گاه در خمارم
وز بوى دو زلف عنبرينت * آشفته و مست و بىقرارم
وز لعل لبشكر شكرفروشت * تلخست مذاق انتظارم
جز وصل تو مقصدى ندانم « 2 » * جز ياد تو مونسى ندارم
ديرست كه در سر من اين هست « 3 » * كاندر قدم تو جان سپارم
لطفى لطفى كه سوخت جانم * رحمى رحمى كه سخت زارم
باران كرم ببار بر فيض * آبى آور به روى كارم
( 645 ) جمال « 4 »
پيوسته خستهء غم يارم چهسان كنم * در عشق آن نگار نگارم چهسان كنم
مويى شدم ز حسرت موى ميان او * مويى ازو بدست ندارم چهسان كنم
بستم دلى در او و گسستم ز غير او * از بزم وصل او به كنارم چهسان كنم
چون من گداى را ره وصلش نمىدهند * تاب فراق دوست ندارم چهسان كنم
خون گشت رفته رفته دلم در فراق او * اين خون اگر ز ديده نبارم چهسان كنم
از دست رفت صبر و شكيبائيم نماند * راهى به كوى دوست ندارم چهسان كنم
روزم شبست بىرخ چون آفتاب او « 5 » * بىاو هميشه در شب تارم چهسان كنم
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : ندارم .
( 3 ) - چ پ : اين است .
( 4 ) - عنوان از اصلى .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : تو .