( 642 )
از بخت شكوه دارم و از جور يار هم « 1 » * از دست خويش نالم و دست نگار هم
از صد هزار دل ننوازد يكى به لطف * گر جان كنند در قدم او نثار هم
يكبار پرسشى به غلط هم نمىكند * از عشق ننگ دارد و از يار عار هم
كى گيرد او ز حال دل عاشقان خبر * كز خود خبر ندارد و از سرّ كار هم
بيند اگر در آينه خود را ز خود رود * آگه شود ز حال دل بىقرار هم
كى مىكند در آينه خودبين من نظر * دارد ز عكس خويش در آئينه عار هم
حسنش بر آسمان و زمين جلوهگر كند * اين بىقرار گردد و آن بىمدار هم
صيتش اگر رسد به نگارندگان چين * از كار دست باز كشند از ديار هم
جان از لطافت بدنش تازه مىشود * گويى گليست تازه و تر نوبهار هم
گلدستهاش ز خون دلم آب مىخورد * در چشم از آن نشسته و زين جويبار هم
دشنام اگر دهد بكشم منّتش بجان * بى جا اگر كند گلهء بيشمار هم
اى فيض از وفاى نكويان طمع ببر * كاين قوم را وفا نبود اختيار هم
( 643 ) جمال « 2 »
اى خوشا وقت عاشق بدنام * حبّذا حال رند دردآشام
دلبرى خواهم و لب كِشتى * تا زمانى ز عمر گيرم كام
لذّتى نيست در دو كون مگر * لذّت عاشقى و باده و جام
دود و خاكستر حريق فراق * به ز جان و دل فسردهء خام
گر نخواهى گل سبو گردى * صاف كن دل به دردى ته جام
فيض اگر كام جاودان خواهى * مست مىباش و عاشق و بدنام
از حقيقت بگوى در پرده * گو سخن را مجاز باشد نام « 3 »
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : از دست يار هم .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - بىتفاوت در نسخهها .