ز جانم بر زبان گر چشمهء حكمت شود جارى * از آن زارى مدد يابم كه در وقت سحر كردم
قضا افكند هرگه سوى من تير فراموشى * به يادش تازه كردم جان خيالش را سپر كردم
به دستم خيرى ار جارى شود زان منبع خيرست * ز من گر طاعتى آيد نپندارى هنر كردم
شرارى از دلم « 1 » تا كم نگردد از دم سردى * به هرجا زاهد خشكى كه ديدم زو حذر كردم
اگر بىوقت و بى جا فيض رازى گفت معذورست * هجوم غم چو جا را تنگ كرد از دل بدر كردم
( 630 )
چون غمى زور آورد خود را بصحرا مىكشم * ناله را سر مىدهم از ديده دريا مىكشم
راز در دل بيش ازين نتوان نهفتن چند و چند * بر سر هر چارسو بانگ علالا مىكشم
نى غلط كى مىتوان گفتن بهر كس راز دل * همدمى هرجا بيابم ناله آنجا مىكشم
هر كجا گردد دچارم بيسر و پا آگهى * بيسر و پا در رهش سر مىنهم وامىكشم
او ز بذل وصل جانافزاى خود گر سر كشد * من به گرد كوى او با ضعف تن پا مىكشم
سرخوشم از نشئه صهباى جام معرفت * چون نيابم محرمى اين باده تنها مىكشم
آگهى بايد ز سرّ جان و آنگه رنج تن * گر نباشم آگه از خود رنج بى جا مىكشم
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : از دمم .