( 628 )
از بركات حسن تو جذب مراد مىكنم * ياد خداى آيدم چون ز تو ياد مىكنم
جلوه كنى چو بر دلم قيمت جلوهء ترا * نيست همين كه جان دهم بلكه مزاد مىكنم « 1 »
قبلهء جانم آن جمال هم به وصال و هم خيال * غم به دلم چو مىرسد دل به تو شاد مىكنم
كار چو تنگ مىشود بر دل و جانم از جهان * روى شكفتهء تو ياد بهر گشاد مىكنم
مونس و يار من تويى مصلح كار من تويى * كار مرا به من ممان زانكه فساد مىكنم
نامه چو مىفرستمت باد صبا چو مىوزد * جان به مشايعت روان از پى باد مىكنم
در صفت تو جان من شعر چهسان توان نوشت * فيض ز خويش مىرود چون ز تو ياد مىكنم
( 629 )
رسيد از دوست پيغامى كه مستان را نظر كردم * شدم من مست پيغامش ز خود بى خود سفر كردم
چو بره بردم به كوى دوست كى گنجم دگر در پوست * بيفكندم ز خود خود را رهش را پا ز سر كردم
چو جان آهنگ جانان كرد و وصل و دوست شد نزديك * ز پا تا سر بصر گشتم سراسر تن نظر كردم
به ياد دوست چون افتم ز چشمانم گهر ريزد * سر شكم را به درياى خيال او گهر كردم
هامش
( 1 ) - چ ش : مراد مىكنم ، چ پ : چون ز تو ياد مىكنم .