( 577 )
نشود كام با دل ما رام * بس به ناكام بگذريم از كام
چون كه آرام مىبرند آخر * ما نگيريم از نخست آرام
عيش بىغش به كام دل چون نيست * ما بسازيم با بلا ناكام
آنكه را نيست پختگى روزى * گر بسوزد كه ماند آخر خام
جاهلان نامها بر آورده * عاقلان كرده خويش را گمنام
عاقلان را چه كار با نامست * چه كند جاهل ار ندارد نام
كورى چشم جاهلان ساقى * بادهء جهل سوز ده دو سه جام
تا چو سرخوش شويم از آن باده * بر سر خود نهيم اول گام
بگذريم از سر هوا و هوس * عيش بر خويشتن كنيم حرام
نفس را با هوا زنيم به دار * ديو را با هوس كشيم « 1 » به دام
سالك راه حق نخواهد عيش * عاشق روى حق نجويد كام
بيدلان را مجال عيش كجا * سالكان را به ره چه جاى مقام
دام روحست اين سراى غرور * مرغ را آشيان نگردد دام « 2 »
خويش را وقف كوى حق سازيم * مقعد صدق حق كنيم مقام
بهرهاى از لقاى حق ببريم * پيشتر از قيام روز قيام
نيست آن را كه حقشناس بود * جز به خلوت سراى حق آرام
اى صبا چون به عاشقان برسى * برسان از زبان فيض سلام
( 578 )
به خوشى بگذريم از هر كام * بر سر خود نهيم اوّل گام
راى باشد براى آن خود راى « 3 » * كام باشد بكام آن خود كام
چون كه رستى ز خود رسى در خود * كام يا بى چو بگذرى از كام
نشوى هست تا نگردى نيست * نشوى مست تا تو بينى جام
در فكن خويش را در آتش عشق * تا نسوزى تمام خامى خام
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : كنيم .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : رام .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : آن حق راى .