از شعلهء آه من افتد به زمين آتش * وز نالهء زار من پيچد به فلك غلغل
سوداى سخن در سر هر دم به نواى نو « 1 » * گويد به ضمير فيض با لهجهء تازى قُل
( 576 )
صد شكر كه عاقبت سرآمد غم دل * كرد آنكه دلم ريش شد او مرهم دل
شد دوزخ من بهشت و اندوه نشاط * بگرفت سپاه خرّمى عالم دل
آمد سحرى به دل سرافيل سروش * صورى بدميد ، سور شد ماتم دل
يك چند اگر ديو هوا داشت رسيد * آخر به سليمان خرد خاتم دل
كوهى شده بود از احُد سنگينتر * ازبسكه نشسته بود بر هم غم دل
چون دست من از دادن جان كوته بود * هر غم كه زياد شد گرفتم كمدل
ناگه بوزيد بادى از عالم قدس * برداشت ز روى دل « 2 » غم در هم
دلسوز دل از آتش جهنم گذرد * جنّت نرسد به روضهء خرّم دل
در گريهء دل كجا رسد زارى چشم * درياى دو ديده گم شود در نم دل
هر يار « 3 » كه شد دچار من بود گران * آن يار كجاست كو بود محرم دل
ازبسكه دلم راز نهان داشت بسوخت * كو اهل دلى كه تا شود همدم من
اين درّ سخن كه ريزد از خامهء فيض * آيد همه از يم كف حاتم دل
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : تو .
( 2 ) - چش ، چ پ : ز روى غم .
( 3 ) - چ پ ، چش : هر بار .