تا بود اهل نظر را حسن خوبان دلربا * مىرسد هر دم تجلّى از جمال بىزوال
مىربايد ز اهل دل دل را به صد افسونگرى * حسنهاى ذو الجمال و جلوههاى ذو الجلال
خانهء تقوى خراب از سطوت سلطان حسن * ملك دين ويران ز تيغ لشكر غنج و دلال
حسن صورت دلفريب و حسن سيرت دلپذير * اين بود پاينده آن در كاهش و در انتقال
آن نباشد حسن كان كاهد ز دوران سپهر * حسن آن باشد كه افزايد به هر روزى كمال
آن نباشد حسن كز وى كام دل گردد روا * حسن آن باشد كه خون از دل بريزد بىقتال
حسن آن باشد كه جانها را بسوزد بىنظر * حسن آن باشد كه تنها را گدازد ز انفعال
حسن آن باشد كه مهرش چون كند در سينه جا * با دل آميزد چو جان آسوده از بيم زوال
حسن آن باشد كه بشناسد محبت از هوس * تا دهد آن را سرافرازى و اين را پايمال
حسن نشناسد مگر صاحب كمالى كو چو فيض * در ترقى باشد او روز و هفته ماه و سال « 1 »
( 572 ) كمال « 2 »
اى فغان از هىهى و هيهاى دل * سوخت جانم ز آتش سوداى دل
اين چه فريادست و افغان در دلم * گوش جانم كر شد از غوغاى دل
اين همه خون جگر از ديده رفت * بر نيامد درّى از درياى دل
هامش
( 1 ) - بىتفاوت در تمام نسخ .
( 2 ) - عنوان از اصلى .