بود ذرات دلم هر يك به فرمان كسى * مهرت آمد حاكم اين مملكت شد مستقل
گفت از بهر نثار ما چه دارى غير جان * خود فداى ما نمودى روز اول دين و دل
گفتم از بهر نثار مقدمت جانى كمست * ليكن از دستم نيايد غير آن جهد المقل
اى ز رويت هر چه جان را هست از انوار قدس * وى ز مويت مانده دل در ظلمت اين آب و گل
اى فدايت هر كه او را هست عزّ و اقتدار « 1 » * وى برايت هر كه هرجا مىكند خوارى « 2 » و ذل
جان چه باشد يا دل و دين تا به قربانت « 3 » كنند * گر دو عالم را ببازم در رهت باشم خجل
در نعيم سايهء مهر رخت آسوده بود * پيش از آن كآرند جانها را به قيد آب و گل
باز آنجا مىروم تا جان بياسايد ز غم * مىگشايم قيد آب و گل ز پاى جان و دل
فيض اگر خواهى كه جا در قدس عليّين كنى * جسم و جان را پاك كن ز آلايش اين آب و گل
( 571 )
اى جمال هر جميل و اى جمالت بىمثال * هر جمال از تست زانرو دوست مىدارى جمال
از جمالت پرتوى بر هر جميل افكندهاى * زان سبب دل مىبرد هرجا بنى صاحب جمال
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : عزّ و اعتبار .
( 2 ) - چ ش : خارى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : تا كه قربانت .