( 466 ) كمال « 1 »
شب همه شب زارئى بر در پروردگار * روز چو شد يارى خسته دلان فگار « 2 »
داد گدايى بده بر در اللّه دوست * داد گدايان بده از مدد كردگار
غم ز دلخستگان تا بتوانى ببر * بر در حق نالهها تا بتوانى بيار
ياد قيامت به روز تا بتوانى بكن * اشك ندامت به شب تا بتوانى ببار
كيسهء پرزر به روز در ره مسكين بريز * كاسهء چوبين فقر بر در حق شب بدار
شب همه شب جان بده در طلب مغفرت * روز چو شد نان بده از طلب كسب و كار
كن سبك از ناله شب دوش ز بار گناه * روز ز بهر كسان دوش بنه زير بار
دوش نگردد سبك از غم يك معصيت * تا نكشى از خسان جور گرانى هزار
باش چو در محفلى دل به خدا رو به خلق * چونكه به خلوت روى روى دلت سوى يار
آنچه نمودم به تو راه صوابست فيض * گر روى اين ره رسى زود به پروردگار
( 467 )
گشتم به بحر و بر ز پى يار پى سپر « 3 » * تا پاى سعى آبله شد ماندم از سفر
بر خشك و تر « 4 » گذشتم و جستم نشان وى * از وى نشان نداد نه خشكى مرا نه تر
از هر كه شد دچار گرفتم سراغ او * گفتا ز بىنشان « 5 » چه دهد بىخبر خبر
جانم به لب رسيد و نيامد به سر مرا * كس ديده مردهاى نرسد عمر او به سر
آمد سحر به خواب من آن دزد خواب من * هم دزد را گرفتم و هم خواب را سحر
گفتم ز من چه خواهى گفتا كه جان و دل * گفتم كه حاضرست بيا هر دو را ببر
بگرفت جان و دل ز من آن يار دلنواز * او جاى خود گرفت و شدم من ز خود بدر
آيم اگر به خويش دگرباره جان دهم * آن خواب را كه روزى من شد در آن سحر
گفتم به فيض خواب ز بيداريت بهست * اينك به خواب ديدى بيدارى دگر
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : فكار .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : بىسير .
( 4 ) - چ ش : خشك و بر .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : كز يار بىنشان .