در خندهء شيرين او بس زهره بين شادىكنان * وز عارض و ابروى او بدر و هلالش را نگر
يكدم به پيش او نشين كان حيا و شرم بين * يكره به رويش كن نظر وان انفعالش را نگر
يك بوسه از لعلش بگير زان زندهء جاويد شو * لعل مذابش را بچش آب زلالش را نگر
از خندهء زير لبش رمز جمالش فهم كن * وز ناز و از تمكين او جاه و جلالش را نگر
از مصحف رويش بخوان ايمان عاشق را عيان * وز زلف « 1 » پيچاپيچ او كفر و ضلالش را نگر
حال دلش پرسيد فيض گفتا كه در زلفم بجو * آن خسته گر پيدا شود بنشين و حالش را نگر
( 447 ) جمال « 2 »
به دل كاشتم مهر آن طفل جاهل ، ز راه نظر * بجز طفل اشكم نشد هيچ حاصل ، ازين رهگذر
كنون در كنارم نشستند طفلان ، به پهلوى هم * چه طفلان ز خون قطرهء چند سايل ز دل با جگر
كند طالع واژگون خرق عادت ، نظر كن ببين * چه دانه چه بر « 3 » درنگر تخم و حاصل ، عجايب نگر
نشد نرم ازين اشكهاى پياپى ، زمين دلش * همانا ز سنگ آفريدند آن دل ، وزان سختر
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : وز كفر .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ : پر .