( 393 ) عشق « 1 »
زاهدم گفت زهد مىبايد * از من اين كارها نمىآيد
جام مىگيرم ار به كف زيبد « 2 » * شاهدى گر كشم به بر شايد
زهد جز اهل عقل را نسزد * رند را جام باده مىبايد
من و مستى و عشق مهرويان * ناصحم بهر خويش مىلايد
آنچه بايد نمىتوانم كرد * كنم از دستم آنچه مىآيد
دادهام خويش را بدست بتان * مىكشم آنچه بر سرم آيد
خويش را وقف شاهدان كردم * تا شهيدم كنند و جان پايد
گر كشندم به لطف مىزيبد * ور كشندم به قهر مىشايد
بر سر عاشقان خود اين قوم * هر چه آرند شايد و بايد
خوشتر از شهد و شكرست اى فيض * ز هر كز دست دوستان آيد « 3 »
( 394 ) عشق « 4 »
زهد و تقوى ز من نمىآيد * مىكنم آنچه عشق فرمايد
كردهام خويش را به دو تسليم * مىكند با من آنچه مىبايد
به كف عشق دادهام خود را * كشدم خواه و خواه بخشايد
دم به دم صور عشق در دل من * عقدهاى را به نفحه « 5 » بگشايد
هر نفس از جهان جان دل را * شاهدى تازهروى بنمايد
هر صباحى به تازگى شورى * شب آبست عاشقان زايد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : كف گيرم .
( 3 ) - قوافى « آيد » و « نمىآيد » چهار بار تكرار شده امّا فيض هيچگاه معانى مقصوده را فداى الفاظ و عدم تكرار آن نكرده است .
( 4 ) - عنوان از اصلى .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : نفخه .