بنياد مرا نهاد بر غم * آن روز كه ساخت دست استاد
بنياد منست بر غم و هم * غم مىكندم ز بيخ و بنياد
اى دوست بگو به غم كه تا كى * بر جان اسير خويش بيداد
نى نى نكنم شكايت از غم * ويرانهام از غمست آباد « 1 »
چون مايهء شادئيست هر غم * گو ، هر شادى فداى غم باد
گر غم نبود كدام شادى * ويران بايد كه گردد آباد
از غم دارم هر آنچه دارم * اى غم بادا روان تو شاد
خوش باش اى فيض در گذارست * گر شادى و گر غمست چون باد
( 392 ) عشق « 2 »
از پى آن نگار خواهم شد * در ره او غبار هوا خواهم شد
قصّهء غصّه شرح خواهم كرد * بر دل يار بار خواهم شد
خون دل را ز ديده خواهم ريخت * در غم عشق زار خواهم شد
چند بيهوده بگذرانم « 3 » عمر * بر سر كار و بار خواهم شد
خويش را كارنامه خواهم ساخت * عبرت « 4 » روزگار خواهم شد
همچو مجنون و وامق و فرهاد * شهرهء هر ديار خواهم شد
عقل رسميست موجب غفلت * به جنون هوشيار خواهم شد
زان لب و چشم ، مست خواهم گشت * رفته رفته ز كار خواهم شد
فيض اگر جان نثار او نكند * تا ابد شرمسار خواهم شد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : ويرانه عشق از غمآباد .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ : بگذرانيم .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : غيرت .