تا چشم چو صاد تو به خوبيت بود نص « 1 » * گر بر سرش ابروى تو نون شده شده باشد
حال دل خونگشتهء فيض ار تو بپرسى * گوئى چو بگويند كه خون شد شده باشد
( 333 ) حق « 2 »
گر يار به ما رخ ننمايد چه توان كرد * زان روى نقاب ار نگشايد چه توان كرد
پنهان ز نظرها اگر آيد به تماشا * دزديده « 3 » دل از ما بر بايد چه توان كرد
آن حسن و جمالى كه نگنجد به عبارت * اى ديده « 4 » ، مر آن را چو نشايد چه توان كرد
در ديدهء عشّاق چو خورشيد عيانست * گر در نظر غير نيايد چه توان كرد
چون روى نمايد دل و دين را بربايد * يكلحظه و ليكن چو نپايد « 5 » چه توان كرد
آيد بر اين خسته دمى چون به عيادت * عمرم اگر آن دم بسر آيد چه توان كرد
اى فيض گرت يار نخواهد چه توان گفت * ور خواهد و رخ مىننمايد چه توان كرد
( 334 ) حق « 6 »
گاهى به غمزهاى دلى آباد مىكند * گاهى به لطف غمزدهاى شاد مىكند
آن كو ز ياد مىنرود يك نفس مرا * شادم اگر مرا نفسى ياد مىكند
بيچاره و شكسته « 7 » اسير بلاى عشق * دل را درين قضيه كه امداد مىكند
گمگشتگان وادى خونخوار عشق را * سوى جناب دوست كه ارشاد مىكند
غم بر سر غم آمد و جاى نفس نماند * دلتنگ شد كه ناله و فرياد مىكند
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : بود فيض .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : درديده .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : اين ديده .
( 5 ) - چ پ ، چ ش : چو نيايد .
( 6 ) - عنوان از اصلى .
( 7 ) - چ پ ، چ ش : شكست .