هر كه رسوا گردد از عشق بتى صاحب جمالى « 1 » * از ملامت سر نپيچد عيب كس عارش نباشد
دوش بگذشتم به كوى مىفروشان زاهدى گفت « 2 » * باده صوفى مى ننوشد با گنه كارش نباشد
گفتمش صافى نگردد تا ننوشد باده صوفى « 3 » * ذوق مستى تا نيابد نزد او بارش نباشد
مىكند بر خويشتن دشوار عاقل كارها را * بر خود ار آسان بگيرد عشق دشوارش نباشد
بر فراز آسمان كى جاى يابد چون مسيحا * جز كسى كو در زمين فكر خر و بارش نباشد
فيض بگذر « 4 » زان سخن كان را نمىآرى بجا تو * بد بود گفتار آن كس را كه كردارش نباشد
( 330 )
عاشقان محو يار مىباشند * در غم عشق زار مىباشند
از برون گر شكفته و خندان * در درون سوگوار مىباشند
آن جماعت كز اهل معرفتند * در تماشاى يار مىباشند
جاهلان « 5 » در شمار روز شمار * پست و بىاعتبار مىباشند
در دو كون اهل دانش و بينش * در شمار خيار مىباشند
قوم دانانماى اهل جدل * در جزا اهل نار مىباشند
اهل نخوت به روز رستاخيز * زار و پامال و خوار مىباشند
هامش
( 1 ) - چ ش : جمال .
( 2 ) - چ پ : زاهدى با من بگفت ، چ پ : فاقد بيت .
( 3 ) - چ ش : باده صافى . چ پ : فاقد بيت .
( 4 ) - چ پ ، چ ش . مگذر .
( 5 ) - عق ، چ پ ، چ ش : منعمان .