مىرسد از بدن به جان مىكشد اين به سوى آن * گر به تن است و گر به جان هر چه بود سزاست درد
مغز ز پوست مىكشد هر دو به دوست مىكشد * مرد چو گرم درد شد شد دلش از دو كون سرد
درد ، دواست مرد را مرد سزاست « 1 » درد را * رد بود آنكه نبودش بىگه و گاه رنج و درد
درد بود غذاى روح مايهء شادى و فتوح * هر كه به درد گشت جفت شد ز غم زمانه فرد
علت و سقم آب و گل هست شفاى جان و دل * سرخى روى جان بود روى تنت چو گشت زرد
گرد تن و سوار جان اين شده پردهاى بر آن * در طلب سوار تاز ، ياوه مگر گِرد گرد
درد چو در تو نيست هيچ بيهده در سخن مپيچ * گرم سخن شدى تو فيض هست سخن و ليك سرد
( 329 ) عشق « 2 »
هر كه بيمار تو باشد درد بيمارش « 3 » نباشد * نشنود قول طبيبان با دوا كارش نباشد
مست عشق از زهر نوشد يا شكر فرقى نيابد « 4 » * بر سرش تيغ بارد هيچ آزارش نباشد
از حبيب ار جور بيند لطف مىپندارد آن را * لطف را پندارد او هرگز سزاوارش نباشد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : مرد دواست .
( 2 ) - عنوان از اصلى .
( 3 ) - عق : درد تيمارش .
( 4 ) - چ پ ، چ ش : فرقى نباشد .