گهى در دام هجرانم اسير قيد حرمانم * گهى در قاف قربت دل سر عنقاى او دارد
زمانى از گلى مستم كه آرد يادى از بويش * گهى از لالهاى داغم كه آن سوداى او دارد
گه از زلفى پريشانم به رويى گاه حيرانم * كه آن سوداى او دارد كه اين « 1 » سيماى او دارد
گهى محو قمر گردم كه دارد داغ او بر رو * گهى حيران خورشيدم رخ زيباى او دارد
به گلزار جهان گردم مگر بوئى ازو يابم * فتم در پاى سروى كو قد و بالاى او دارد
به گرد آن دلى گردم كه در وى جاى او باشد * به قربان سرى گردم كه آن سوداى او دارد
اگر در ديگ سر سودا پزد دل نيست از خامى * سر سوداى او دارد غم حلواى او دارد
شكر گفتند صفرا را زيان دارد غلط گفتند * لبش شد داروى آن كو تب و صفراى او دارد
دل و جان گر فداى يار بىپروا كنم شايد * گرش پرواى دل نبود دلم پرواى او دارد
نمىگيرد قرارى دل طپد تا كى بر اين ساحل * چه سازد فيض اين ماهى غم درياى او دارد
( 313 ) حق در توسّل به مقربان و تقرّب به متوسلان « 2 »
ديده از نور جمال دوست چون بينا كنيد * سربلندان گوشهء چشمى بسوى ما كنيد
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : كه آن .
( 2 ) - عنوان از اصلى .