( 308 ) حق « 1 »
چه كنم دلى را كه ترا نباشد * چه كنم تنى را كه بقا نباشد
به زمين زنم سر ، به فنا دهم جان * به رهت سر و جان چو فدا نباشد
بروم در آتش اگرم برانى * كه بسوزم آن را كه سزا نباشد
شكنم دو پا ار به رهت « 2 » نپويد * ببرم دو دست ار به دعا نباشد
بكنم دو چشمى كه ترا نبيند * نبود درو نور و ضيا نباشد
ببرم زبان را چو نگويدت شكر * دو لبم ببندم چو ثنا نباشد
نخورم ز نانى كه نه طاعت آرد * چه كنم طعامى كه غذا نباشد
به كجا برم تن نكشد چو بارت * به كجا برم جان چو فدا نباشد
دلم ار نسازد به بلاى عشقت * سزد ار بسوزد چو سزا نباشد
به جفا بسوزم به بلا بسازم * كه شنيد عشقى كه بلا نباشد
به جهنّم آيم چو توئى در آنجا * نروم به جنّت كه لقا نباشد
لب فيض بندم ز حديث اغيار * كه حدث بود كان ز خدا نباشد
( 309 ) حق در سريان عشق حقيقى در همه موجودات « 3 »
خورشيد فلك روشنى از روى تو دارد * هرجاست گلى چاشنى از بوى تو دارد
چشمى كه ربايد دل خلقى به نگاهى * آن دلبرى از نرگس جادوى تو دارد
هرجا كه زند خيمه برو بوم بسوزد * قربان شومت عشق تو هم خوى تو دارد
حيرتكدهاى گشت سراپاى وجودم * هر ذره جدا « 4 » چشم و دلى سوى تو دارد
گه سوزى و گه داغ نهى گاه گدازى * هر عيش كه دل راست ز پهلوى تو دارد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : شكنم دو پا را به رهت ار .
( 3 ) - عنوان از اصلى .
( 4 ) - چ ش : ذرّه خدا .