هر كه در عشق مىتواند سوخت * به جهنّم رود ستم باشد
دارم اميد آنكه در غم عشق * دل من ثابت القدم باشد
وه كه گلزار داغهاى دلم * خوشتر از روضهء ارم باشد
هر كه در دل نباشدش عشقى * حاصلش حسرت و ندم باشد
فيض را بخت اگر كند يارى * در ره عشق حق علم باشد
( 316 ) عشق « 1 »
سر چو بىعشقست ننگ جان بود * دل كه بىدردست نام آن بود
دل كه در وى درد نبود كى دلست * جان چو سوزى نبودش كى جان بود
دل ندارد جان ندارد هيچ نيست * هر كسى كو بىغم جانان بود
جان ندارد غير آن كو روز و شب * آتش عشقيش اندر جان بود
دل ندارد غير آن كو همچو من * داغ عشقى در دلش پنهان بود
دردها را عشق درمان مىكند * گرچه درد عشق بىدرمان بود
داغها را عشق مرهم مىنهد * زانكه داغ عشق مر همدان بود
عشق باشد مرد را سامان و سر * خود اگر چه بىسر و سامان بود
عشق اگر چه خود ندارد خانومان * عاشقان را عشق خانومان بود
آخر از عاشق جنون ظاهر شود * دود آتش « 2 » فيض چون پنهان بود
( 317 ) عشق « 3 »
اهتدُوا بالعشق طُلّاب الرشد * گم شود آن كو ره ديگر رود
من به فتراك غم عشق كسى * بستهام دل را به حبل من مسد
اى نگار مىفروش عشوهگر * مست عشقت فارغست از نيك و بد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصل .
( 2 ) - چ پ : دو آتش ؟
( 3 ) - عنوان از اصلى .