( 306 ) حق آرزوى استغراق در مشاهدهء جمال « 1 »
خوشا آن دل كه ماواى تو باشد * بلند آن سر كه در پاى تو باشد
فرونايد به ملك هر دو عالم * هر آن سر را كه سوداى تو باشد
سراپاى دلم شيداى آنست * كه شيداى سراپاى تو باشد
غبار دل به آب ديده شويم * كنم پاكيزه تا جاى تو باشد
خوش آن شوريدهء شيداى بيدل * كه مدهوش تماشاى تو باشد
دلم با غير تو كى گيرد آرام * مگر مستى كه شيداى تو باشد
نمىخواهد دلم گلگشت صحرا * مگر گلگشت صحراى تو باشد
خوشى در عالم امكان نديدم * مگر در قاف عنقاى تو باشد
ز هجرانت به جان آمد دل فيض * وصالش ده اگر راى تو باشد
( 307 ) جمال « 2 »
دلم بس نيست ماواى تو باشد * بيا تا ديده هم جاى تو باشد
خوشا چشم نكوبختى كه در وى * جمال عالمآراى تو باشد
خوش آن سر مست عشق لاابالى * كه مدهوش تماشاى تو باشد
خوش آن شيرين سخنهاى شكرريز * كه از لعل شكرخاى تو باشد
نمك دارد سخن زان لعل شيرين * بده دشنامى ار راى تو باشد
دل مخمور من بيمار آنست * كه مست چشم شهلاى تو باشد
خوشا آن دم كه جان بپذيرى از فيض * سرش آنگاه در پاى تو باشد
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى و در همه نسخهها برابر .
( 2 ) - عنوان از اصلى و در همه نسخهها برابر .