احكام دين را چاكرم ، شرع « 1 » مبين را ياورم * بر خويشتن خود داورم عقل اين تقاضا مىكند
با اهل علمم گفتگوست وز سرّ كارم جستجوست * با جاهلانم خلق و خوست عقل اين تقاضا مىكند
چون غايت هر ره خداست هر ره كه مىپويم رواست * ليكن من و اين راه راست عقل اين تقاضا مىكند
من بعد فيض و عاقلى ترك هوا و جاهلى * فرمان برى بىكاهلى عقل اين تقاضا مىكند
( 288 )
عاقل نمىباشم دمى عشق اين تقاضا مىكند * غافل نمىباشم دمى عشق اين تقاضا مىكند
در فكر اويم صبح و شام در ذكر خير او مدام * زاهد « 2 » نمىباشم دمى عشق اين تقاضا مىكند
حقم سراپا حقپرست بر من ندارد ديو دست * باطل نمىباشم دمى عشق اين تقاضا مىكند
ميلم هميشه سوى اوست سويى به غير از سوى دوست * مايل نمىباشم دمى عشق اين تقاضا مىكند
در كار آن خورشيدوش جستم « 3 » چو تير غمزهاش * كاهل نمىباشم دمى عشق اين تقاضا مىكند
برداشتم خود را ز پيش ديگر ميان او و خويش * حايل نمىباشم دمى عشق اين تقاضا مىكند
در عشق تا گشتم علم علمم فزايد دم به دم * جاهل نمىباشم دمى عشق اين تقاضا مىكند
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش : راه .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : كاهل .
( 3 ) - چ پ ، چ ش : چشمم .