خود جان جهان جهان جان شد * دل بستهء اين جهان و جان نيست
شور عشقى چو هست در سر * دل را پرواى اين و آن نيست
جائى نتوان نشست اى فيض * كافسانه عشق در ميان نيست
( 198 ) كمال « 1 »
ز غفلت تو ترا صد حجاب در پيشست * صفاى چهرهء جان را نقاب در پيشست
بسى كتاب بخواندى كتاب خويش بخوان * ز كردههاى تو جان را كتاب در پيشست
حساب كرده خود كن حساب زر « 2 » چه كنى * كه ماند از پس و روز حساب در پيشست
عذاب روح مكن بهر مال دنيى دون * عذاب قبر و سؤال و جواب در پيشست
ز بهر آنچه ز پس ماندت چه مىسوزى * زمين حشر و تف آفتاب در پيشست
جواب پرسش اعمال خود مهيا كن * شدن ز شرم و خجالت چو آب در پيشست
توانى ار به عبادت شبى به روز آرى * بكن بكن كه بهشت و ثواب در پيشست
توانى ار فكنى معصيت به دار فنا * مكن مكن كه جحيم و عقاب در پيشست
زمانى ار نكنى خواب در دل شبها * شود كه در لحدت وقت خواب در پيشست
نصيحت تو يكى فيض در دلت نگرفت * ترا ز گفتهء خود صد حجاب در پيشست
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - چ پ ، چ ش : حساب در