( 71 )
در محافل شعر مىخوانم گهى با آب و تاب * گاه بهر خويش خوانم بىلب از روى كتاب
شعر حق خوانم نه باطل حكمت و قوت خرد * آنچه روى دل كند سوى حق و دار الثواب
شعر خوانم كآورد ارواح را در اهتزاز * لرزه افتد در بدن معنى چو بگشايد نقاب
در مقامى كاندرو سنجند نقد هر سخن * آن سخن كان تن نلرزاند « 1 » نيايد در حساب
شور در سر نور در دل افكند اشعار حق * شيب را سازد شباب و قشر را سازد لباب
روح در پرواز آيد ز استماع بيت بيت * افكند در سينه آتش آورد در ديده آب
شعر حق پرمغز و شعر باطل از معنى تهى * آن بود درياى موّاج اين بود همچون حباب
آن غزلخوانم كه هر كو بشنود بى خود شود * با سراپاى وجود او كند كار شراب
آن غزلخوانم كه جان را سوى علّيين كشد * از جمال شاهد مقصود برگيرد نقاب
آن غزلخوانم كه در وى معنى قرآن بود * گر فرود آيد به كهسار از خجالت گردد آب
آن غزلخوانم كه بر دل سرد گرداند جهان * جان شود مشتاق رحلت زين كهن دير خراب
جلوههاى معنيش جان در دل سامع كند * تا حيات تازه يابد گردد از حق كامياب
هامش
( 1 ) - چ پ ، چ ش ، عق : بلرزاند .