( 57 ) حق « 1 »
تن خاك راه دوست كنم حسبى الحبيب * جان نيز در رهش فكنم حسبى الحبيب
چون عشق در سراى وجودم نزول كرد * از خويشتن طمع بكنم حسبى الحبيب
دل سوخت چون در آتش سوداى عشق او * جان هم در آتشش فكنم حسبى الحبيب
چون ناصر من اوست چو منصور مىروم * خود را به دار عشق زنم حسبى الحبيب
حلاج عشق چون بزند پنبهء تنم * بر دست و بازوى كه تنم حسبى الحبيب
مهرش چون ذره ذره كند پيكر مرا * من در هواش رقص كنم حسبى الحبيب
دل بر كنم چو فيض ز بود و نبود خويش * بر هر چه راى اوست تنم حسبى الحبيب « 2 »
( 58 )
بيمار زارم « 3 » انت الطبيب * درد تو دارم ، انت الحبيب
از تُست دردم گِرد تو گردم * درمان من كن ، انت الطبيب
بر تو عيانست سوز نهانم * بر سرّ و اعلان ، انت الرقيب
هر سو كنم رو باشى تو آنسو * با هر من و او ، انت الرقيب
آمد رهىّ « 4 » شىء للّهى * بهر بهىّ ، انت المجيب
هامش
( 1 ) - عنوان از اصلى .
( 2 ) - در تمام نسخ بدون تغيير آمده .
( 3 ) - چ پ : بيمار رازم .
( 4 ) - رهى : بمعنى بنده و اين بيت در « چ پ » نيست .