مدد جويم ز سرمستان عشقش * كه هستند اولياى حق تعالى
كنم از درگه آن كس گدائى * كه باشد او گداى حق تعالى
كشم خوارى براى آنكسى كو * كشد خوارى براى حق تعالى
نهم روى مذلّت بر در آن * كه باشد مصطفاى حق تعالى
كشم در ديده خاك پاى آن را * كه باشد مرتضاى حق تعالى
شكسته دل بدست آرم كه باشد * دل اشكسته جاى حق تعالى
بنالم بر درش تا رحم آرد * جناب كبرياى حق تعالى
نشان راه حق از عشق جويم * كه عشق آمد هداى حق تعالى
به غير از عشق و عاشق در دو عالم * كه باشد رهنماى حق تعالى
كسى كو آشناى عشق نبود * نباشد آشناى حق تعالى
دلى كآن عشق دارد جاى در وى * بود بىشُبهه جاى حق تعالى
اجيبوا داعى اللّه الى العشق * زهى خوان و صلاى حق تعالى
دلى را كز ازل شد عشق روزى * فروشد در عطاى حق تعالى
عطا گويم بلا گويم ، چه گويم * بلاى جانفزاى حق تعالى
بلاى جانفزاى دلگشائى * رهى سوى لقاى حق تعالى
بلاى خوشتر از صد نعمت و ناز * بهشت اين سراى حق تعالى
بهشتى ، دوزخى ، نارى ، نعيمى * امير فتنهاى حق تعالى
بعشق اخلاص مردان آزمايد * كه عشقست ابتلاى حق تعالى
ز هست او روز غيب آمد ندائى * كه برخيز از براى حق تعالى
چو هستى يافتم در خويش ديدم * نشان كبرياى حق تعالى
لباس عاريت مغرور كردم * به خود بستم رداى حق تعالى
ندا آمد كه با زندان بريدش * كه نبود او سزاى حق تعالى
خطاب « اهبطوا » افكندم از عرش * بحبس ابتلاى حق تعالى
نشينم آنقدر اينجا كه بر من * شود جارى قضاى حق تعالى
دو عالم را ز چشم دل فكندم * به اميد لقاى حق تعالى
كند دل در فضاى عرش پرواز * كه دارد جان هواى حق تعالى
زهى توفيق اگر باشم هميشه * بفرمان و رضاى حق تعالى