نبود مقصد اقصى ز آفرينش كلّ * مگر وجود يكى بندهء خجسته گهر
كه بندگى كند او از ره شناسائى * نه بر اميد بهشت ، و نه بيم نار سقر
بود ز معصيت و جهل و شرك و شك معصوم * خداى را به حقيقت مطيع و فرمانبر
وجود او سبب بود « 1 » آسمان و زمين * بقاى او سبب انتظام زير و زبر
ازو تهى نبود يك نفس زمين و زمان * ز حكم او نكشد سر دمى نه خشك و نه تر
بسوى حق « 2 » به خود از خود سفر كند در خود * شود ز سرّ خدا پُر تهى ز وصف بشر
چو كار خلق بسازد به خود بپردازد * رسد بعالم اعلى « 3 » رسد يكى ديگر
ز جنس او بدل او رسد ز عالم غيب * بجاى او بنشيند شود جهانپرور
ز حق سخن شنود گويد آن سخن با خلق * زبان بود بسوى زير و گوش سوى زبر
ميان خالق و مخلوق ، ترجمان باشد * گهى نبىّ بود و گه وصىّ پيغمبر
امام و هادى و رهبر بود خلايق را * بود اطاعت او فرض بر همه يكسر
هامش
( 1 ) - دوّانى : بود سبب .
( 2 ) - امير - م ، دوّانى : بسوى خود .
( 3 ) - امير - م دوّانى : رود بعالم بالا .