قصيده ( خير ) در مديح فيض اعلى اللّه مقامه « 1 »
عشرت سراى بزم حضور است جاى فيض * خوشدولتى است دولت بىمنتهاى فيض
نبود عجب اگر دو جهان بر مراد اوست * چون مدّعاى دوست بود ، مدّعاى فيض
بر روى اهل صدق يقين باز گشته است * يك باب جنّت از در دولتسراى فيض
خيل ملك صباح چو بينند روى او * ايمان خويش تازه كنند از لقاى فيض
معراج هر كسى نه ز تحت است تا بفوق * كان بود از براى نبى رهنماى فيض
معراج سالكان طريقت بود ولىّ * گيرد سعود بلكه چنين آشناى فيض
تن روح گشت و روح شدش عقل و عقل عشق * زين گونه پايه پايه رود تا خداى فيض
عمر مسيح و بال ملك سير ، بايدت * گردى اگر بعالم بىمنتهاى فيض
گرديده باشدت به گه قامت الصلاة * بينى صف ملائكه را در قفاى فيض
با عيسوى دمان مكن اى خصم ساحرى * ثعبان « 2 » اگر شود چه كنى با عصاى فيض
هامش
( 1 ) خير تخلص مير سيّد محمّد خان طباطبائى كه فيض به او داده است .
( 2 ) - ظاهرا شاعر اشتباها عيسى را بجاى موسى گرفته چون عصاى موسى اژدها شد و جاودان را بلعيد .