آئينهء بصيرت خود گر جلا دهى * از صيقل تجرّد وحدت دثار فيض
شايد كه جلوهگر شودت آنچنانكه هست * در چار موج گرد عناصر سوار فيض
بيند كسى كه نيست درو ظلمت حسد * كاب بقاست بسته لب جويبار فيض
كى آرزوى باغ ارم مىكند دگر * آن كو چشيده چاشنىاى از ثمار فيض
يا بى امان ز وسوسهء ديو و شرّ نفس * خود را اگر كشى به پناه حصار فيض
يك جُز و كِش ز مدرسهء اوست عقل كل * نبود حريف معركه كارزار فيض
هر خار و گل كه هست درين بوستان ازوست * هم گل ، گل مرادش و هم خار ، خار فيض
ناوردهاى ز سجن مكان و زمان هنوز * خود را برون ، چه پرسى از راه غار فيض
تا آشناى ملك تجرّد نگشتهاى * مشكل كه ياور تو شود انتصار فيض
اكنون « هدى » خلاصه اذكار اين شناس * كز روى عجز بر در احسان شعار فيض
مردود قلب خويش به كف ، نالهها كنى * عزّ قبول خود طلبى از عيار فيض
افغان كنى و گريه و زارى و اضطراب * شايد كه بر تو رحم كند كردگار فيض
در لُجّه ثنا نزنى دست و پا كه نيست * در ظرفِ حرف ، وسعت درّ بحار فيض