تو عقبى رها كن چه خجلت كه بيند * به نزديك آن شاه در دار مَثوى « 41 »
خدايا تو دانى كه فياض مجرم * ندارد بجز درگه شاه مَلجى
به وى بخش دانسته تقصير او را * به وى بخش چندين گناهان عظمى
كه گر من نيم لايق اما توان كرد * به وى صد هزاران چو من بنده اعطى
توان ديد سگ را به روى خداوند * توان درگذشتن ز بنده به مولى
ز من كم مكن نعمت مهر او را * كه در هر دو عالم مرا اين بس اجرى « 42 »
12 در مدح حضرت فاطمه زهرا ( ع )
[ چنان به صحن چمن شد نسيم روحافزا ]
چنان به صحن چمن شد نسيم روحافزا * كه دم ز معجز عيسى زند نسيم صبا
رطوبتيست چمن را چنان ز سبزه و گل * كه گر بيفشريش آب مىچكد ز هوا
ز بس هوا طربانگيز شد به صحن چمن * ز ذوق غنچه نمىگنجد اندرون قبا
چنان كه ناميه را فيض عام شد شايد * كه آرزو به مطالب رسد به نشو و نما
به نشو سبزه زمان گر نمو كند شايد * كه بىميانجى امروز دى شود فراد
به سعى نشو و نما پرعجب مدان كه شود * نهال حسرت عاشق به ميوه كامروا
ز فيض بخشى نشو و نما عجب نبود * رسد به بار اجابت اگر نهال دعا
چنين كه قامت خوبان نمو كند در حسن * بلند چون نشود نخل حسرت دلها
هواى قامت شمشاد قامتان دارد * نهال سرو كه در باغ مىشود رعنا
شود در آب سخن سبز همچونى در آب * چو سر كنم قلم از بهر وصف آب و هوا
نهال سرو چمن سر به ابر مىسايد * ز بس گرفته ز فيض بهار نشو و نما
ز بس كه عيش فرا گشته موجهاى نسيم * كند به كشتى غم كار موجهء دريا
صبا كند دهن غنچه پرزر از تحسين * چو گردد از پى وصف هوا نفس پيرا
به شاخ تا دم بادى وزيده گشته ز ذوق * به وصف آب و هوا برگ برگ نغمهسرا
چگونه مرغ نشيند خمش كه فيض نسيم * زبان سوسن خاموش را كند گويا
چسان ز جلوهء پرواز بلبل استد باز * كنون كه صورت ديبا پرد به بال صبا
هامش
( 41 ) - مثوى ( ممال مثوى ) ، قرارگاه ؛ دار مثوى ، دار آخرت .
( 42 ) - اجرى - ق 1 / 7 .