زهى جلالت قدرى كه زادهء نسبش * بزرگ ملت و دينست تا به روز جزا
سيادت از شرف اوست نور چشم نسب * شرافت از نسب اوست تاج غرّ و علا
ز بندگان وفايش چه ساره چه هاجر * ز دايگان سرايش چه مريم و حوا
فتان به خاك درش صد هزار حوراوَش * دوان به گرد سرش صد هزار آسيه سا
كنيزى حرمش آرزوى بانوى مصر * گدايى درش امّيد پادشاه سبا
كه بود جز وى بنت الرسول و البضعه * كرا جز اوست لقب البتول و العذرا
هنوز طينت حوا نگشته بود خمير * كه بود نامزدش گشته سرورى نسا
بود ز غايت عصمت به ذات پاكش ختم * چنان كه ختم نبوت به خواجهء دو سرا
به خود سپهر چه مقدار ازين هوس باليد * كه گردد از پى جاهش كمينه پردهسرا
وليك غافل ازين در طريق عقل و قياس * كه در حباب چه مقدار گنجد از دريا
مقرنس فلكش پايهاى ز قصر جلال * مسدّس جهتش عرصهاى ز صحن سرا
فضاى عالم قدرش اگر بپيمايند * مساحتش نكند و هم لا مكان پيدا
عروس كنه جلالش نقاب نگشايد * مگر به حجلهء علم خداى بىهمتا
به وهم عرصهء قدرش نمىتوان پيمود * محيط را نتوان كرد طى به زور شنا
كنند طول زمان حلقه حلقه گر چو كمند * به اوج قصر جلالش هنوز نيست رسا
محيط عرصهء قدرش نمىتواند شد * زمان اگر سر خود را گره كند بر پا
درين سخن سر مويى نه جاى اغراقست * مجردات برونند از دى و فردا
هم آن زمان طويل و هم اين مكان عريض * نظر به عالم قدسست ذرّه در صحرا
به چشم ظاهر قدرش نمىتوان ديدن * نگاه ظاهريان از كجا و او ز كجا
به چشم ظاهر اگر هم نظر كنى بينى * كه رفته قدرش از هرچه هست بر بالا
طهارت نسب او را سلامى از آدم * جلالت حسب او را پيامى از حوا
شرافتش ز ازل بوده همعنان قدم * جلالتش به ابد رفته همركاب بقا
به شير پرورشش دايگى نموده قدر * به حجر تربيتش مادرى نموده قضا
اگر به حكم خود اينجاش غصب حق ظالم * كند ، چه مىكند آنجا كه حاكمست خدا
اگرچه ايذى « 1 » او سهل داشت زين چه كند * كه كرده است خدا و رسول را ايذا
بزرگوارا آنى كه وصف رتبهء تو * به جبرئيل و خدا و پيمبرست سزا
مرا چه حد كه كنم وصف رتبهء شأنت * مرا چه حد كه شوم درخور تو مدحسرا
تويى كه مدح تو كرده خداى عزّ و جلّ * تويى كه وصف ترا كرده خواجهء دو سرا
هامش
( 1 ) - ايذى ( ممال ايذا ) .