همه خادمانش عقول مجرد * همه چاكرانش نفوس معلّى « 10 »
به يكدست نزدش چه عامى چه خاصى * به يكپاى پيشش چه علوى چه سفلى
چه بدبخت باشد كه در حشر گردد * جدا از در او به جنت تسلّى
اگر قرب او با پيمبر نبودى * نمىگشت واجب مودّت به قُربى « 11 »
همه مايهء مهر او مهر حوران * همه ميوهء حب او بار طوبى
ترقى بود بىولايش تنزل * تنزل بود با ولايش ترقى
چه روز و چه شب ساكنان درش را * كه در خانهء خور چه غربى چه شرقى
گرفتار رويش پريشان مويش * چه يك دشت مجنون چه يك شهر ليلى
كمر بستگان كمند هوايش * ز يك دست عَذرا ز يك دست سَلمى « 12 »
به عشرتگه حضرت بىزوالش * تمنى فروريخته بر تمنى
امامت كسى را سزا شد كه دارد * تحلّى « 13 » بفضل ، از رذايل تخلّى « 14 »
تخلّى كه دارد جز او از رذايل * كه دارد چو او در فضائل تحلّى
كند دعوى ار غير او جاى او را * بود دعوى غير خالى ز معنى
چو معنى نباشد خلافست گفتن * چو برهان نباشد گزافست دعوى
قوى بازو از خاطر اوست دانش * گرانمايه از صحبت اوست تقوى
دل مرده از گفتهء اوست زنده * چه باشد ازين بهتر احياى موتى
فداى رهِ او چه دانش چه بينش * طفيل درِ او چه دنيا چه عقبى
شهى كز شرف كرده اوصاف او را * خداوند تنزيل صد جاى املى « 15 »
كلام الهى چه سابق چه لاحق * همه مدحت اوست حق كرده انشى « 16 »
نبينى به قرآن نه سورة نه آيه * كه نبود درو از كمال وى انهى « 17 »
خدا جمله پيغمبران امم را * به ايجاد او داده صد گونه بُشرى
به اظهار او بوده جبريل مأمور * به پيغمبر اخفاى او گشته مَنهى « 18 »
نبوت به اظهار امرش محقق * رسالت ز اخفاى او گشته منفى « 19 »
هامش
( 10 ) - معلى ( ممال معلّى ) ، بلند و رفيع .
( 11 ) - مودّت به قربى ( قربى ) ، محبت به خويشاوندان ، مراد اهل بيت عصمت و طهارت است ( شورى 42 / 23 ) .
( 12 ) - سلمى ( سلمى ) ، نام معشوقهاى زيبا در عرب .
( 13 ) - تحلّى ، آراستگى .
( 14 ) - تخلّى ، خالى شدن از صفات بد .
( 15 ) - املى ( ممال املا ) .
( 16 ) - انشى ( ممال انشا ) .
( 17 ) - انهى ( ممال انها ) ، آگاه ساختن ، خبر دادن .
( 18 ) - منهى ، اشاره است به سورهء مائده 5 / 67 كه دربارهء غدير خم و خلافت على ( ع ) است .
( 19 ) - با اعلام ولايت على ( ع ) نبوت تحقق يافت و كمال پذيرفت .