10 در مدح امير المؤمنين على ( ع )
[ اگر صبا بگشايد ز زلف يار گره ]
اگر صبا بگشايد ز زلف يار گره * مرا به دل فكند رشك او هزار گره
چنين كه از دل و جانم برآورى تو دمار * برآرد از سر زلف تو هم دمار گره
هزار رشتهء جان شد گرهگره زين پس * روا مدار بران زلف تابدار گره
ز ضعف تاب گره چون نداشت رشتهء جان * به تار زلف تو پيچيده شد هزار گره
گره ز رشتهء جان وانشد به ناخن سعى * كه نازكست بسى تار و استوار گره
گره گشاد ز ابرو و راه شكوه ببست * گرهگشايى او زد مرا به كار گره
خوشست چين به جبين وى اى شكر خنده * به لب ميا و ز ابروش برمدار گره
از آنكه با سر زلف تو نسبتى دارد * مرا به دل فتد و دارد افتخار گره
گره بر ابروى خود مىزنى و غيرت من * كه يافت بر سر چشم كه اعتبار گره
به يك عبور نسيمى برون شدت از زلف * نبوده است چو عهد تو پايدار گره
لبى به خنده گشودى به باغ و از حسرت * چو غنچه شد گل خندان به شاخسار گره
گره ز رشتهء جان وانمىكنم هرگز * كه مانده است ز زلف تو يادگار گره
چو در خزان به در آيى به عزم سير چمن * ز رشك غنچه شود در دل بهار گره
روان به ديده ز دل قطرههاى خون نبود * ز آبيارى چشمم شد آبدار گره
ز دست يك گره دل به تنگ بودم از آن * كه مىفكند به كارم چو زلف يار گره
كنون چه چاره كنم كز غمت به سينهء تنگ * به جاى يك گره افتاده صد هزار گره
چسان نباشد كوتاه رشتهء عمرم * كه خورده است ز زلف تو بيشمار گره
مرا كه رشتهء جان از غم تو مىبايست * چرا شد آخر چون تار تابدار گره
گرهگره شده زلف كجت بدان ماند * كه اوفتد به كمند جهانمدار گره
كمند شير شكارى كه در هواى خمش * شدست رشتهء جان در تن شكار گره
علىّ عاليقدر آنكه ناخن عدلش * نهشت در دل پركين روزگار گره
گرهگشايى او بس كه عقدهاى نگذاشت * به عهد او نشود زلف را دچار گره
به عهد ناخن عدلش دگر چهكار كند * مگر فتد به دل خصم شهريار گره
به دور وعده وفا دوست طبع معتدلش * نماند در رگ شهراه انتظار گره
چشيد كام دلم لذت گشايش او * هزار شكر كه آمد مرا به كار گره
ز بيم او نتوان دم زد از ستم كه شود * نفس به سينهء مرد ستيزهكار گره