چنان نشاط گشايش رواج يافته است * كه هست در دل عشاق ناگوار گره
مهم عقده به نوعى به عقده افتادست * كه نيست تار سر زلف اميدوار گره
ز آبيارى عهد بهار دولت او * چنان ز فيض طراوت شد آبدار گره
كه تارتار سر زلف خوبرويان را * كند چو رشتهء گوهر گهر نگار گره
چنان ز خاصيت خويش عقده افتادست * كه مرهميست مرا در دل نگار گره
شده ز عدل وى از قحطى گرفتارى * كمند را به دل انديشهء شكار گره
ز بس شكفتگى آرد نسيم عهدش اگر * به خنده در ندهد تن كند چهكار گره
چه لازمست كه ناخن به زور بگشايد * كه خود به خنده درآيد به اختيار گره
ز بس طراوت عهد خوشش نمىگيرد * چو قطره بر رگ جان از ترى قرار گره
مدان ز فيض گشايش عجب كه باز شود * چو غنچه خودبخود از خاطر فگار گره
چنين كه عقده نهفتست رو نمىدانم * چگونه شد ز دل خصمش آشكار گره
چه بارهاست ازو بر دل عدو كه ز رشك * چو سبحه رشتهء جانش كند قطار گره
به اختيار جدايى نمىتواند كرد * فتاده در دل خصمش باضطرار گره
به دشت غصه رگ جان خصم او داميست * كه مىكند شب و روز از حسد شكار گره
چو با زبانهء قهرش سر جدل دارد * به كار شعله فتد دايم از شرار گره
ز دست جود دلش كار تنگ شد ترسم * به كار دريا افتد حبابوار گره
نه گوهرست كه از رشكِ بيشمار كفش * فتاده در دل درياست بيشمار گره
ستاره نيست فلك را ز رشك رفعت او * فكنده در دل بىطاقتش هزار گره
نه جوهرست كه در جان تيغ بىباكش * فكنده كينهء خصم ستيزه كار گره
به كينه شست گشا كآرزوى سينهء خصم * شدست در دل پيكان آبدار گره
خدايگانا دور از درِ تو گشته مرا * هزار حسرت در جان بىقرار گره
غبار كوى توام سرمهايست در چشمم * چو مردمك شده اميد آن غبار گره
اميد آبله بر پا به راه طوف درت * شده چو آبلهام در دلفگار گره
توجهى كه به اقبال خار راه درت * گشايم از دل پرآبله هزار گره
به غير عزم طواف درِ تو كارم نيست * فلك ز دشمنيم افكند به كار گره
هميشه تا به گشايش كند معامله وصل * هميشه تا به فروبستگى مدارِ گره
گشاد خاطر فياض كام وصل تو باد * دگر نگردد ازين حسرتش دچار گره
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 36
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٦