تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 370

مساهمون:

ص٣٧٠
زان موى ميان و زلف تاريك * از غصه شدم چو موى باريك كس رازِ ميانِ او نداند * زان‌روى كه نكته‌ايست باريك زلفين ترا به دل ربودن * پيوسته كند نسيم تحريك با عشق تو قرب و بعد يكسان * تابد خورشيد دور و نزديك چشمان تو با دلم نسازند * جنگست ميان ترك و تاجيك با آنكه در آبِ ديده‌ام غرق * دل بر سر آتشست چون ديك داغى كه تو سوختى به جانم * از مرهم كس نمىشود نيك مهرم كه يقين تست دانم * هرگز نكند قبول تشكيك زلف تو به روز من نشيند * در پهلوى آفتاب تاريك در حبل متين زلف او زن * اى دل دستى كه سوف يهديك جمعى با من شريك‌كامند * افزونتر از شمارهء ريك خواهم كه به گوشه‌اى ازين پس * بىياد شريك و بيم تشريك بنشينم و ترك كام گيرم * شايد كه به كام دل بميرم تا با آيينه روى باروست * او آينه است و آينه روست از پشتى رخ خطش زند لاف * طوطى پس آينه سخنگوست با عشق ز عالمم فراغست * اين سنگم بس كه در ترازوست جا در سر زلف يار دارم * از من تا دوست يك سر موست كى واشود اين گره ز كارم * تا ناز ترا گره بر ابروست پيدا باشد چو گل نهانم * چون غنچه نيم كه توى بر توست آنم كه ز پاك طينتى نيست * چون شيشه حجاب مغز من پوست عجزست كه آفتى ندارد * فرهاد شهيدِ زورِ بازوست هر درد دلى كه از تو باشد * عيشيست كه عيشها غم اوست اين بازيها كه با سرم كرد * من بعد سرم به روى زانوست من دوست براى كام جستم * چون كام دلم نمىدهد دوست بنشينم و ترك كام گيرم * شايد كه به كام دل بميرم خورشيدم و تيره‌روزگارم * آيينه‌ام و غبار دارم چشم تو سياه كرده روزم * زلف تو گره فكنده كارم