زان موى ميان و زلف تاريك * از غصه شدم چو موى باريك
كس رازِ ميانِ او نداند * زانروى كه نكتهايست باريك
زلفين ترا به دل ربودن * پيوسته كند نسيم تحريك
با عشق تو قرب و بعد يكسان * تابد خورشيد دور و نزديك
چشمان تو با دلم نسازند * جنگست ميان ترك و تاجيك
با آنكه در آبِ ديدهام غرق * دل بر سر آتشست چون ديك
داغى كه تو سوختى به جانم * از مرهم كس نمىشود نيك
مهرم كه يقين تست دانم * هرگز نكند قبول تشكيك
زلف تو به روز من نشيند * در پهلوى آفتاب تاريك
در حبل متين زلف او زن * اى دل دستى كه سوف يهديك
جمعى با من شريككامند * افزونتر از شمارهء ريك
خواهم كه به گوشهاى ازين پس * بىياد شريك و بيم تشريك
بنشينم و ترك كام گيرم * شايد كه به كام دل بميرم
تا با آيينه روى باروست * او آينه است و آينه روست
از پشتى رخ خطش زند لاف * طوطى پس آينه سخنگوست
با عشق ز عالمم فراغست * اين سنگم بس كه در ترازوست
جا در سر زلف يار دارم * از من تا دوست يك سر موست
كى واشود اين گره ز كارم * تا ناز ترا گره بر ابروست
پيدا باشد چو گل نهانم * چون غنچه نيم كه توى بر توست
آنم كه ز پاك طينتى نيست * چون شيشه حجاب مغز من پوست
عجزست كه آفتى ندارد * فرهاد شهيدِ زورِ بازوست
هر درد دلى كه از تو باشد * عيشيست كه عيشها غم اوست
اين بازيها كه با سرم كرد * من بعد سرم به روى زانوست
من دوست براى كام جستم * چون كام دلم نمىدهد دوست
بنشينم و ترك كام گيرم * شايد كه به كام دل بميرم
خورشيدم و تيرهروزگارم * آيينهام و غبار دارم
چشم تو سياه كرده روزم * زلف تو گره فكنده كارم
ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 370
مساهمون: عبد الرزاق اللاهيجي
ص٣٧٠