تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان فياض لاهيجى ( فارسى ) — صفحة 371

مساهمون:

ص٣٧١
نه شب دانم نه روز بىتو * شرمندهء روز و روزگارم تا دست به گردنم نيارى * من دست ز دامنت ندارم وامانده‌ترين كاروانم * هرچند سبك‌ترست كارم تا بيند سوى من خزانم * تا بينم سوى او بهارم تا چشم گشوده‌ام سرشكم * تا دست فشانده‌ام غبارم از سركشى و كشاكش تو * ناامّيدم اميدوارم در مجلس عيش نيست جايم * گويا شمع سرِ مزارم از همدميم دمى نياسود * از سايهء خويش شرمسارم با آنكه فزون‌ترم ز خورشيد * يك ذرّه نكردى اعتبارم كام دل من ندادى آخر * من هم چون چاره‌اى ندارم بنشينم و ترك كام گيرم * شايد كه به كام دل بميرم روى تو ز زلف در نقابست * شب پردهء روى آفتابست با عكس تو ديدهء ترم را * هم باران هم آفتابست ما را با ياد آن لب لعل * دل در بر شيشهء شرابست در دل جستن ترا درنگست * در دل دادن مرا شتابست آنجا كه تو رخش جلوه تازى * خورشيد به ذرّه‌اى حسابست گر نافه ز شرم بوى زلفت * آهنگ خطا كند صوابست جانم به هواى كام لعلت * لب‌تشنهء چشمهء سرابست از بيم نگاه ترك‌تازت * جانم گرداب اضطرابست در خواب خيال او ببينى * اى دل اگرت خيال خوابست چون كام دل حزينم از تو * دربند بهانهء جوابست بنشينم و ترك كام گيرم * شايد كه به كام دل بميرم اى ماندهء جستجوى برخيز * وى كشتهء آرزوى برخيز برخيز كه رفت فرصت از دست * هان از سر گفتگوى برخيز منشين كه نسيم صبح برخاست * اى فتنهء آبروى برخيز چون ميوهء كام خام بستست * از كام سخن مگوى برخيز اين صورت معنيى ندارد * زين گلشن رنگ و بوى برخيز