چوگان حوادث از پى تست * هان زين ميدان چو گوى برخيز
گل با تو سر وفا ندارد * اى بلبل هرزهگوى برخيز
اين باغ برِ وفا ندارد * از روى گلشن چو بوى برخيز
لبتشنهء چشمهء سبويم * اى ساقى ماهروى برخيز
در كشتن من سبب بسى هست * اى طفل بهانه جوى برخيز
پروانه ز پا نمىنشيند * اى شعلهء تندخوى برخيز
زان پيش كه گوييم به ناكام * كز سر بنه آرزوى برخيز
بنشينم و ترك كام گيرم * شايد كه به كام دل بميرم
روزى كه كمان كشى ز قُربان « 2 » * بر ما عيدست و عيد قربان
حاجت نبود به باغ رفتن * در آينه سير كن گلستان
تا خاطر ما نمىشود جمع * زلف تو نمىشود پريشان
آنم كه ز كوتهى اقبال * دستم نرسد به هيچ دامان
در ملك رياضتست جايم * اكسير قناعتم به دامان
يكروزهء پوست تختهء فقر * هرگز ندهم به تخت ايران
درويشى را نتيجه دارم * از نسبت خاك پاك گيلان
از خاك فرج قمم « 3 » دهد آب * آتش زندم هواى كاشان
چشمم يا رب مباد هرگز * محتاج به سرمهء صفاهان
خون مىكشدم به خاك شيراز * كاصل گهر منست آن كان
در حسرت دوستان تبريز * سرخاب كنم روان ز مژگان
خواهم كه دهد به وجه دلخواه * كام دل من شه خراسان
ور زانكه به دادن چنين كام * در آخرت منست نقصان
بنشينم و ترك كام گيرم * شايد كه به كام دل بميرم
هامش
( 2 ) - قربان ، غلاف و جعبهء كمان .
( 3 ) - خاك فرج - ق 25 / 2 .