هست در حكمت بلى خرق محدِّد « 12 » ممتنع * ليك غير از سطح اطلس را محدِّد نشمرى
در شب معراج از اطلس فزونتر كس نگفت * از احاديث شب معراج دانم مخبرى
يا رسول اللّه خير المرسلين ختم الرسل * اى كه در وصف تو حيران مىشود عقل حرى « 13 »
من به قدر فهم خود وصف جلالت مىكنم * ورنه مىدانم به قدر از عرض دانش برترى
من يكى از بندگان خدمت دور توام * گرچه تقصيرات دارم من درين خدمتگرى
گرچه جرم بىحسابم هست ليكن در حساب * پيش عفوت برگ كاهست و نسيم صرصرى
تاب دورى بيش ازينم نيست از درگاه تو * بىلياقت گر به نزديكم رسانى قادرى
دوستدار اهل بيت و عترت پاك توام * ديگرى لايق ندانم در سرى و سرورى
عترت پاكت مرا تا برسرند و سرورند * حاش للّه گر پسندم ديگرى در چاكرى
هركه او بىمهر عترت لاف ايمان مىزند * پيش من فرقى ندارد از جهود خيبرى
لاف عشق و عاشقى فياض و پس صبر و شكيب * عشق اهل البيت اگر دارى ز حسرت خون گرى
عاشقى و دورى از معشوق بىتابى كجاست * عاشقان را صبر از معشوق باشد كافرى
قالب خشكست عاشق را نصيب و چشم تر * دست عاشق تا ندارد دست پيراهن درى
دست بىتابى مبادا كوته از جيب دلم * در محبت كم مبادا يك دم از چشمم ترى
5 در مدح حضرت محمد ( ص ) و وصف مرقد او
[ دلا تا چند خود را فرش اين نه سايبان بينى ]
دلا تا چند خود را فرش اين نه سايبان بينى * يكى بر سطح اين كرسى برآ تا عرش جان بينى
سپهرت آشيان آمد تو بر روى زمين تا كى * چو مرغ بالوپر بركنده از دور آشيان بينى
به كنعان تعلق همچو يعقوب از نظر بگذر * كه بىيوسف ستم باشد كه روى اين و آن بينى
نظر بربند تا از هر سر مو ديدهور گردى * زبان دربند تا خود هر سر مو را زبان بينى
دو قوّت در نهاد تست ادراكىّ و تحريكى * كه از يك دانشآموزىّ و از ديگر توان بينى
دو بال خويشتن كن اين دو قوّت را درين زندان * به پرواز اندر آ تا آشيان خود عيان بينى
تو پُر كم ديدهاى خود را درون اين قفس ، يك ره * به پرواز آى تا خود را هماى پرفشان بينى
چو مرغ آشيان گمكرده از خود در هراسستى * ببينى فرّ خود چون خويش را در آشيان بينى
هامش
( 12 ) - محدّد ، محدّد الجهات ، فلك اطلس ، فلك نهم كه كرهء ارض و افلاك ديگر بدان منتهى شود و آن منتهاى جهات است .
( 13 ) - حرى ، سزاوار ، شايسته .