بشريت را ، از قبض و بسط و صفات متقابله ، مرائى جمال و جلال الوهيت يافته از اين شهود غفلتش محال مىشود . چه غفلت نيز از جمله مظاهر است او را و دوام اين نسبت نهايت كمال نشئهء عنصرى انسانيت .
از قطب العرفا ، ابو سعيد خراز - قدس سره - مردى است كه گفت : عرفت اللّه بجمعه بين الاضداد . و اين جمعيت در اين مرتبه است . چه كامل هرگاه به يكى از مظاهر جلالى اختصاص زمانى يافت و در آن وقت عالم است به اينكه مظهر صفات جلالى شده ، اين علم از مظاهر « 1 » جمالى است . پس در يك آن ، مظهر هر دو صفت شده و اين جمع بين الضدّين است ، و از اين جمع معرفت ، موضوع آن دو محمول به طريق تنزيه او را حاصل مىشود . و توضيح اين از روى تمثيل آن است كه چون بر انسان ، هم كافر و هم مسلمان ، محمول است و اين هر دو صفت عارض او مىشوند ، از اينجا ظاهر مىشود كه حقيقت انسان از اين هر دو صفت منزّه است و اگر يكى از اين دو صفت با حقيقت او بودى ، خواه به اقتضاء يا لزوم ، البته آن صفت ديگر عارض او نشدى ، و هرگز نه كافر مسلمان شدى و نه مسلمان كافر . پس دانسته شد كه حقيقت انسان از صفت اسلام و كفر هيچ با خود ندارد . و اين عوارض مرتبهء بشرى است ؛ و اللّه اعلم .
چون كه بىرنگى اسير رنگ شد * موسى اى با موسى اى در جنگ شد
چون به بىرنگى رسى كان داشتى * موسى و فرعون دارند « 2 » آشتى « 3 »
پس كمال انسانى عبارت از دوام شهود اوست وجه مطلق واحد را در مرآت هر ذره از موجودات غيب و شهادت . و اين شهود و مشهود نيز وجودش ، وجود سراب است . و اللّه خير و ابقى .
و اينكه گفته شد كه نهايت كمال اين است ، به طريق كليت است در اين نشئهء عنصرى و الّا به طريق تفصيل لانهايه است و در نشئهء اخروى ، ترقى ثابت است . و اين نهايت نيز به حسب اشخاص متفاوت است و از اقوال و احوال هريك ظاهر ، و
هامش
( 1 ) . مج : جلالى .
( 2 ) . مج : كردند .
( 3 ) . مثنوى دفتر اول .