ملكوتى است ، و بدنش شامل مراتب ملكى و روح را آن حالت است كه سير در عالم جبروت و لاهوت و ناسوت مىتواند نمود ، اگر از بند لوازم جسمى استخلاص نمايد . و شكى نيست كه اين بدن محسوس هميشه در تبدل است و دو زمان باقى نيست و همواره بدل ما يتحلل بدان مىرسد و بر روح خطرات و صور علمى لاينقطع وارد مىشود كه يك نفس خالى نيست و دو نفس بر يك حال باقى نه ؛ و با اين حال از خود يك هويتى ثابت باقى غير متغير كه از خود به « انا » تعبير مىكند ، مىبايد كه از تغيّرات بدن و علم ، كه لازم روح است و غير منفك از او ، اصلا آن هويت را تأثيرى نيست . پس البته اين غير متغير را بدنى غير متغير خواهد بود و علم و روح نيز كذلك . و طرفهتر آنكه اين امر كه به « من » از خود خبر مىدهد ، روح را و حقيقت را و كليت و جزئيت را و هر چيز كه از آن خبر دهى ، به خود منسوب مىدارد كه روح من ، و عقل من و نفس و دل من ، و حقيقت كليهء من ، و مرتبهء جامعهء من ، و بر اين قياس و اين ، آن نفس است كه معرفت او مستلزم معرفت ربّ است و حامل امانت الهى است و خطاب با اوست و هركه اين را شناخت ، انسان انسان است ؛ و اللّه اعلم .
و از اين اقوال ظاهر شد كه نهايت مراتب وجود [ و ] غايت كمال انسانى ، معرفت است ، و هرچند كه شخص را حقايق ظاهرتر ، او كاملتر و درجات كمال به طريق كليت و اجمال اين است كه محسوسات عالم نزد عارف معقول شود و از محسوسيت زائل گردد و معقول ، محسوس شود . و روايتى كه از كلام اكابر مفهوم است و شهود و عيان ، عبارت از اين تبديل است .
« يَوْمَ تُبَدَّلُ الْأَرْضُ غَيْرَ الْأَرْضِ وَ السَّماواتُ وَ بَرَزُوا لِلَّهِ الْواحِدِ الْقَهَّارِ »
« 1 » . محسوسيت زمين و آسمان به معقوليت تبديل يابد و معقوليت حقيقة الحقائق و مراتبش به محسوسيت ؛ چنان كه سيد العرفا ، شاه داعى اللّه - قدس سره - در رسالهء مشاهده مىفرمايد كه :
اين نه جهان است كه مىبينيش * موجد آن است كه مىبينيش
هامش
( 1 ) . ابراهيم : 48 .