موجود خارجى باشد يا امر عقلى - نمىتواند بود كه ممتنع باشد . پس يا ممكن است يا واجب ؛ اگر ممكن است ، پس او را علتى « 1 » موجوده مىبايد و وجود علت او محال . پس ممكن بودنش محال ؛ خصوصا كه مقرر شد كه وجود به نفس ذات خود موجود است . پس البته واجب خواهد بود . و اكنون كه وجوبش ثابت باشد ، مجرد امر عقلى بودنش ، محال . پس البته آن را حقيقتى ثابته متحقق خواهد بود كه اين وجود مدرك عقل - كه آن را امر بديهى و عام و مشترك معنوى و مقول بالتشكيك مىگويند - اثر و فيض آن حقيقت باشد ، و آن ذات واجب الوجود است - تعالى شأنه - و از آن جهت كه اين وجود ظل آن ذات مقدس و فيض اوست ، واجب است كه ممكن بودنش ، ممتنع باشد . و بنابراين مقدمه ، همچنانكه اوّل چيزى كه از اشيا بديهتا عقل مىيابد ، هستى ايشان است ؛ هرچند كه ادراك اين ادراك به واسطهء عدم التفات نكند ؛ چه ضرورى نيست . همچنين لازم آيد كه وجود واجب الوجود قبل از همه چيز شناخته شده باشد و اين شناخت مدرك نشود ، و اين است معنى آنچه اكابر گفتهاند كه : يا خفيّا من فرط الظهور و اللّه اعلم بحقائق الامور .
و بعضى سؤال كردهاند كه نزد شما وجود عين ماهيت نيست ، و شكى نيست كه اين وجود نيز ماهيتى است از ماهيات و موجود است . پس وجود او نيز عين ماهيت نباشد ، بلكه غير باشد . و نقل سخن به آن وجود [ مىكنيم ] و تسلسل نيز لازم آيد . و جواب اين است كه ماهيت وجود اين است كه وجود است نه امرى ديگر . و اينكه ماهيتى موجوده است ، اين معنى دارد كه وجود است موجود ، اينكه از وجود او تسلسل لازم مىآيد ، اين تسلسل در امر اعتبارى است كه به انقطاع اعتبار منقطع مىشود ، و اينكه موجود وجود مىگويند ، آن ادراك وجود است . يعنى : عقل هرچه را ادراك كرد ، آن موجود عقلى شد ؛ پس چون وجود را ادراك كرد ، او را موجود گويند ، « 2 » و اين وجود وجود نيست ، الّا عين ماهيت ماهيت وجود و ماهيت وجود
هامش
( 1 ) . اساس : عقل .
( 2 ) . مج : او را وجود مىگويند و اين وجود نيست .