ميان عقلا ، و اصول ايشان سه فرقهاند : صوفيه و متكلمين و حكما . و باز كل واحد از اين سه فرقه منشعب شدند به فرق كثيره و اصول هر طائفه از ايشان دواند .
اما صوفيه قاطبة بر دو فرقهاند : وجوديه كه اهل وحدت وجود و اهل توحيد نيز گويند ايشان را ، و غير وجوديه . و متكلمين نيز دو فرقهاند : اشاعره و معتزله . و حكما نيز اشراقىاند و مشّائى و چون غرض تحرير چند كلمهاى است در بيان اختلاف كه ميان وجوديه و غير ايشان است ، پس مجملا اشعارى به مذهب هر يك در وجود مىرود ؛ و باللّه التوفيق .
رقيقهء ثانيه [ وجود اعرف اشيا و بديهى است ]
مذهب حكما و متكلمين اين است كه وجود اعرف اشيا و بديهى است و احتياج به تعريف ندارد . چه هر چيز كه مدرك شود ، البته تحقق و ثبوت او مدرك مىشود و ادراك اين ادراك ضرورى نيست . پس هرچه مدرك مىشود ، ادراكش به وساطت وجود است ، مگر وجود كه او به نفس ذات خود مدرك مىشود و محال است كه به وساطت غيرى مدرك شود . و تعريفات [ ى ] كه بعضى كردهاند مراد ايشان تعيين لفظ است و كنه آن همين است كه از لفظ وجود مفهوم مىشود . چه كنه هر چيز همان معنى موضوع له اصل است كه عند الوضع ، واضع تصور كرده و لفظ به ازاى آن وضع نموده و آن نيست مگر همين هستى كه ما از اشياء موجوده در مىيابيم . و اين وجود را به حسب ملاحظهء عقل در افراد موجودات دو اعتبار است :
يكى عموم ، ديگر خصوص . پس نظر به شمول اين هستى مر جميع موجودات را وجود عام و كلى است و نظر به هر فرد از موجودات و ثبوت او در حد ذات خود به وجودى مغاير فردى ديگر وجود خاص و جزئى است . تا اينجا اتفاق است ميان حكما و متكلمين ، و از اينجا باز مختلف شدهاند در آنكه آيا افراد موجودات را وجودى خاص ، وراى افراد وجود عام - كه از آن تعبير به تخصيص كنند - هست يا نه ؟