وجود مطلق را كالكلّى الطّبيعى مىگويند ، به واسطه آن است كه در مذهب ايشان افراد ، نوع وجود به وجود حقيقت نوعيهاند . مثلا زيد و عمرو خالد موجود به وجود انسانند ، نه انسان ؛ چنانچه مذهب علماست موجود به وجود زيد و عمرو . و چون اعتبار كليت و جزئيت آنجا نيست بلكه ظهور و مظهر است كالكلى مىگويند به طريق تشبيه براى تفهيم . و ظهور اين حقيقت واحده را در مظاهر متكثره تمثيلى آوردهاند ؛ و الله اعلم .
وَ لِلَّهِ الْمَثَلُ الْأَعْلى
« 1 » از ظهور صورت واحده در مراياى متكثره و ماهيات اشياء را كه اعيان ثابته مىنامند ، چون مرايا مىگويند ، و حقيقت وجود را به منزلهء صورت ظاهره در آن مرايا كه هيچ شايبهء حلول و اتحاد و نقصان و تجزيه و غيرها در آن نيست . و چون حقايق اشياء - كه اعيان ثابته و صور علميهاند - نزد اين طائفه بوى وجود نشنيدهاند و بجز وجود حق و فيض او هيچ موجودى نيست ، پس احتياج به ادله در اثبات توحيد ندارند . چه هر چيز كه در خيال و وهم نيز درآيد ، همه داخل « 2 » در تعيّنات است و از جملهء مراتب ظهور وجود . و وجود حق مطلق را وحدتى است كه زايد بر ذات نيست ، و آن عبارت « 3 » است از اعتبار آن وجود من حيث هوهو . و اين وحدت صفت او نيست بلكه عين اوست . و اين وحدت را به اعتبار نفى جميع اعتبارات ، مرتبه احديت مىنامند و به اعتبار ثبوت آن اعتبارات مرتبهء واحديت و نزد اين طايفه ، صفات عين ذات است به حسب وجود و غير ذات است به حسب تعقل .
و شيخ محى الدين عربى - قدس سره - كه قدوهء اين طايفه است در مصنفات خود مىفرمايد كه ذوات ما ناقصند و به صفات كامل مىشوند ، و اما ذات حق - سبحانه و تعالى - كامل است و در هيچ چيز به هيچ چيز احتياج ندارد . زيرا كه احتياج در چيزى به چيزى از نقصان است و نقصان لايق جناب « 4 » قدس الهى نيست . پس ذات او تعالى كافى است در همه براى همه . پس آن ذات نسبت با معلومات ، علم است و نسبت با مقدورات ، قدرت است و نسبت با مرادات ، اراده . و آن ذات واحد است و
هامش
( 1 ) . النحل ، 60 .
( 2 ) . اساس « داخل » ندارد .
( 3 ) . مج : و آن اعتبارات .
( 4 ) . مج : جناب تقدس و تعالى .