ابروى دوست كى شود دستكش خيال ما * كس نزدست ازين كمان تير مراد بر هدف 136
ابروى دوست كى شود دستكش خيال من * كس نزدست از اين كمان تير مراد بر هدف 68
ابروى دوست گوشهء محراب دولت است * آنجا بمال چهره و حاجت بخواه ازو 68
ابروى يار در نظر و خرقه سوخته * جامى به ياد گوشهء محراب مىزدم 68
ابناى روزگار به صحرا روند و باغ * صحرا و باغ زندهدلان كوى دلبر است 128
اتّفاقم به سر كوى كسى افتاده است * كه در آن كوى چو من كشته بسى افتاده است 201
احد است و شمار ازو معزول * صمد است و نياز از او مخذول 46
احوال شيخ و قاضى و شرباليهودشان * كردم سؤال صبحدم از پير مىفروش 286
ارباب وفا به فاى فيضت فايز * فايض ز تو لطف جسم و جانش جائز 283
ارغنون ساز فلك رهزن اهل هنر است * چون ازين غصه نناليم و چرا نخروشيم 60
ارغنون مىنوازم و ناقوس * جام مِى مىخورم ز دست نگار 38
از آن حال دل پرخون تباه است * كه عكس نقطهء خال سياه است 367
از آن روزى كه ما را آفريدى * به غير از معصيت چيزى نديدى 342
ازآنرو هست ياران را صفاها با مى لعلش * كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمىگيرد 298
از براى يك بلى كاندر ازل گفته است جان * تا ابد اندر دهد مرد بلى تن در بلا 48
از بهر تو افتادم اى دوست به ميخانه * سرمست مى عشقم كم ده دو سه پيمانه 225
از براى يك بلى كاندر ازل گفته است جان * تا ابد اندر دهد مرد بلى تن در بلا 48
از پيرزن دهر فراقم اولى * وز مهر نكاح او طلاقم اولى 176
از تاب تب معاصىام سخت نحيف * هرروزه تبم دهد به ضعفم تضعيف 345
از تو روحانىترم در پيش دل * نگذرد شبهاى خلوت واردى 151
از تو فرخنده اگر كفر اگر ايمان است * با تو در جلوه اگر كعبه اگر دير مغان 190
از ثرى تا به ثريا به عبوديّت او * همه در ذكر و مناجات و قيامند و قعود 280
از چشم او مپرس كه تركى است جنگجو * از زلف او مگوى كه هندوى كافر است 112
از حديث اين جهان محجوب كرد * خون تن را در دلش محبوب كرد 219
از خاصيتش هست چو اذلال عدد * زان نقطه به دال دو لبش كرد انزال 381
از خاك وجود خاك پاك است مراد * باشد ز خرابى و فنايش بنياد 365
از خطوخال و رخ و زلف و بناگوش و جبين * لشكر آورده و بر قلب دل ما زدهاى 75
اصطلاحات صوفيان ( متن كامل رساله مرآت عشاق ) ( فارسى ) — صفحة 433
مساهمون: مؤلف مجهول
ص٤٣٣